|
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 12:29 توسط mr-c2c |
به او بگوید دوستش دارم با صدایی آهسته
آهسته تر از صدای بال پروانه ها به او بگوید دوستش دارم با صدایی بلند بلندتر از صدای پرواز کبوتران عاشق به او بگوید دوستش دارم با هیچ صدایی چون فریاد دوستت دارم نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب به تمام جهانیان رساند پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:47 توسط mr-c2c |
در فرهنگ واژگان من بهار يعني: در کنار تو بودن تا هميشه دنيا حتي اگه تو در سرماي زمستان هم کنارم باشي اون لحظه بهاري ترين لحظه ي من هست! راستي!بهار کي مي خواد بياد؟! لطفا يه کاري کن زودتر بهار بشه!لطفا!!! آهان?يادم نبود که بهار اومده دوست دارم در ابتداي سال۱۳۸۷ از تو تشکر کنم.متشکرم که تمام اين روزها و ماه ها بدون هيچ توقعي به من اجازه دادي عاشقانه دوستت داشته باشم. متشکرم که در تمام لحظه ها٬بهانه هاي بچگانه ام را تحمل کردي و هيچ وقت بچه بازي هايم را به رويم نياوردي.متشکرم که لهجه هاي توهين آميزم را با لهجه ي مهرباني پاسخ دادي. متشکرم که با حضورت در دنيا٬منو با بهار آشنا کردي. از همين جا٬از اين فاصله ي خيس و باران زده بينمون٬مي خوام آرزو هاي سال جديدم را برات بنويسم و تو آن را بخواني(دارم تو ذهنم مجسم مي کنم که داري نوشته هام را مي خواني... چقدر زيباتر مي شوي!زيبا و با وقار...)ببين؟!دلم برات تنگ شد!همين لحظه که هين سطر را نوشتم?باران زد ناگهان و بيش از چند لحظه قبل٬دلم برات تنگ شد!بگذار از لابه لاي اين باران سيل آسا آرزوهام را برايت بنويسم: آرزوي اول:دلم ميخواهد در اين سال تازه متولد شده خيلي دوستم داشته باشي(تو با من خيلي مهربوني٬اما من احتیاج دارم که خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی.من به دوست داشتن هیچ کسی غیر از تو نباز ندارم!حتی محتاج دوست داشتن درخت پشت پنجره رو به خیابان آشنا هم نیستم.فقط تو٬همیشه بهار من!) آرزوی دوم:امیدوارم یک معجزه رخ بده و من مورد اعتمادترین موجود زندگیت بشم!نمی دونم چرا!؟! ولی دوست دارم فقط وفقط به من اعتماد کامل داشته باشی چه قدر؟! من مطمئنم که سال ۱۳۸۷ ٬سال خوشبختی همه ی پرنده هاست!قرار هست امسال٬واژه "کوچ" را از فرهنگ واژگان همه ی ما بردارند!همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق.... رسیدن! هیچ کدوم از سطرهای قبلی باعث نمی شه که مطلب اصلی را فراموش کنم.ببین!؟هدیه سال جدید من یادت نره لطفا!من بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه ی دنیا را می خوام٬این که: بیایی رو به رویم بنشینیی٬( زمزمه ی ثانیه ها را به این صحنه ی زیبا اضافه کن)٬در نگاهم شریک شوی و با لهجه ی سبز رنگت بگویی:دوستت دارم..... من دارم شب و روز به این هدیه ی فوق العاده فکر میکنم!یادت نرود یک وقتی!؟! ممنونم نمی دونم چرا دلم می خواد خودمو برات لوس کنم؟ به نظر تو چرا!؟! پس دیگه دوست ندارم ...۱۰۰۰۰بار دوستت دارم٬ همیشه بهار من!!! روزگارت مبارک
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 10:36 توسط mr-c2c |
تولدت مبارک
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 23:50 توسط mr-c2c |
شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد + نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 1:7 توسط mr-c2c |
پسركي در كلاس درس آن ها را روي كاغذ كشيد.آن وقت دو خط موازي چشمشان بهم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يگديگر را در سينه جاي دادند.خط اولي گفت : ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم وخط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي گفت: و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ – من روز هاكارمي كنم ميتوانمب روم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت :من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم – يا خط يك نيمگت خالي در پارك كوچك و خلوت . خط اولي گفت:چه شغل شاعرانه اي- و حتما زندكي خوشي خواهيم داشت. امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشود. خط دومي گفت : شنيدي كه چه گفتند- هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت بهم نميرسيم و دو باره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نااميد شدما از اين صفحه كاغذ خارج ميشويم ودنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود که مشكل ما را حل كند خط دومي آرام گرفت وا ندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد.آنها از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفر هاي د و خط موازي آغاز شد - از دشت ها گذشتند- از صحراهاي سوزان – از كوهاي بلند- از دره هاي عميق- از درياها و از شهرهاي شلوغ........ هيچ فرمولي شما را بهم نخواهد رساند شما همه چيز را خراب ميكنيد.فيزيك دان گفت: خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان- دنيا از بين ميرود- ستارهها ا ز مدار خارج ميشوند – سياره ها با هم تصادف ميكنند- نظام دنيا از هم ميپاشد- بود و نقاشي ميكرد . خط اولي گفت: بيا وارد آ ن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم. خط دومي گفت : شايد ما هيچ وقت نبايد از صفحه كاغذ بيرون ميآمد يم . خط اولي گفت: دشتي ميگذشت – و آن جا كه خورشيد سرخ- آرام آرام پايين ميرفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 0:25 توسط mr-c2c |
داشتم جائی می خوندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق رو می تونی توچشمهای مضطربم بخونی؟ اگر می تونی پس تو هم مثل من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از کی شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است.... راستی عشق رواز رنگ پريده ام می خونی؟؟؟می خونی مگه نه؟؟؟ پس تو هم مثل من عاشقی..... مهربانم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا رو برام بارونی می کنه!!!!!!! دوست دارم.... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند ميدونی نازنينم .......می دونی مگه نه؟ ؟ ؟ بگم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخه عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟ پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت روفرياد بزنم؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟آخه چرا؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دونی ؟مگه نه؟؟؟ آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم مهربانم دوستت دارم + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 23:24 توسط mr-c2c |
ماهی همیشه تشنه ام در زلال لطف بیکران تو می برد مرا به هرکجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو زیر بال مرغکان خنده هات زیر آفتاب داغ بوسه هات ای زلال پاک جرعه جرعه می کشم تورابه کام خویش تا که پر شود تمام جان من زتو ای همیشه خوب٬ای همیشه آشنا هرطرف که می کنم نگاه٬تا همه کرانه های دور عطر و خنده و ترانه می کند شنا در میان بازوان تو ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک یک نفس اگه مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک چگونه بمانم بی تو ای دیر یافته مادام که لحظات با تو معنی می یابند چگونه قدم در راه رفتن بگذارم که گذار ار تو آزار محض است برای من که احساس شیرین بودنت را چشیده ام با من باش در آن زمان که نیستم که با توام در هیاهوی مردمی بیگانه تنها با تو و دیگر هیچ (آفاق) + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 23:57 توسط mr-c2c |
بوی باران مشامم را مینوازد و اهنگ صدایت گوشنوازتر از همیشه نوید فردا را میدهد
چشمهایم را میبندم تا وجودت را که همیشه هم آغوش خیالم است حس کنم... آرزوی هر روزه ام ... منتظر طلوع خورشید نخواهم بود .... باران را میستایم...گر چه بر گونه هایم لغزیده باشد... تو را می طلبم ...گر چه کنارم باشی... و بهشت را میخواهم گرچه لایقش نباشم.... فردا را میخواهم و میدانم که با تو فردا فردا میشود ... راستی........ هزار یاسمین نذر کرده ام ..... برای نگاهت .... و هزار مریم ... برای قدمهایت... و هزار شراره آتش ... برای ستاره چشمهایت ... هر روز ...هر شب... هر ثانیه...دل تنگی ام را فریاد میکنم...تا بیایی.....تا بمانی....تا ....... .باشی...مثل همیشه + نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 0:27 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 1:13 توسط mr-c2c |
با يک شکلات شروع شد + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 1:32 توسط mr-c2c |
گفتم : ای دوست یک بوسه بده بهر خدا
گفت : امروز برو فردا بیا
گفتم : امروز برم فردا بمیرم چه کنم
گفت : یک بوسه دهم باز تو را زنده کنم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 0:11 توسط mr-c2c |
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش ، دوباره دل داده بود بدست عاشقونه هاش خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود ، جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت ، يه بهار اون دوتارو كنار هم تو باغچه كاشت با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن ، قصشون شروع شدو همش به هم مي خنديدن شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود ، عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود روزاي غنچگيشون چقدر قشنگ و خوش گذشت ، حيف لحظه هايي كه چكيدو مردو برنگشت گلاي قصه ما اهالي شهر بهار ، نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار فك مي كردن هميشه مال همن تا ته مرگ ، بميرن با هم ميميرن از غم بادو تگرگ گلاي قصه ما عاشقاي رنگ حرير ، هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود ، چي ميشد اگه تو دنيا قصه سفر نبود قصه گلاي ما حكايت عاشقياس ، مال ياسا، پونه ها،اطلسيا،رازقياس كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن ، بدون اينكه بدونن خيليا خيلي بدن يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز ، اون يكي برده شده واسه عيادت مريض چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن ، اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره ، اين بلاهارو سر خيلي كسا در مياره بازياش هميشه يه عالمه بازنده داره ، توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره اين يه قانون شده كه چه تو زمستون چه بهار ، نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار اگه دست روزگار گلاي مارو نمي چيد ، حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه ، خوبارو كنار هم مياره بعدم مي چينه كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار ، در امون بمونن از بازي تلخ روزگار + نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 0:36 توسط mr-c2c |
تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات . + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 12:51 توسط mr-c2c |
برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد. زمین مغرور شد كه سفید است، پاك است چون دل خدا... و خدا با آفتابی، اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد! + نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 12:48 توسط mr-c2c |
بياد تمام لحظه های دوری که باعث شيرينی نزديکی می شوند راستی زیبا حتم دارم رابطه ای بين برق نگاهت با ستاره ها است.برقی که در چشمان آب افتاده ات هست با نور ستاره ها فرقی ندارد.اين را گفتم تا خواهشی کرده باشم، هيچ وقت برق نگاهت را از من آواره نگير.من و تمام آرزوهايم دلخوش به يک نگاهيم و سر مست به يک صدا. صدايت هم برايم مثل لالايی برای خواب کردن يک رويای کال و ببار ننشسته است. برايت نوشتم اما نه اينکه فکر کنی می خواهم تشکر کنم نه.تشکر از تو کار وازه و نگاه،صدا و صفا،راز و نياز نيست.تشکر از تو روحی می خواهد به وسعت کوير و صدايی به بلندی شکستن دل عاشق.که من هيچ ندارم جز نياز. باور کن دلم به نوشته هايم می خندد.می خندد و می گويد برای که کاغذ سياه می کنی؟کسی که وجودش روی زمين حسادت آسمان است و نبودنش برای تو مرگ زود هنگام. پس می نويسم زيبای من،به حرمت زمين و آسمان ديوانه ی برق نگاهت و لحن صدايت هستم. به رسم آيين پروانه ها که وقتی شمع خاموش می شود تنهايش می گذارند تنهايم نگذار. دوستت دارم زیبای من + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 1:55 توسط mr-c2c |
با او بمان ، اگر او با تو در تمام كورههاي بي كسي مي ماند. با او بگو ،اگر براي تو تمام نغمه هاي دل انگيز عشق مي خواند . با او بخند،اگر براي تو و زندگيت مي خندد . به او بگو دوستت دارم،اگر برايت از دوست داشتن قصه ها میگوید
امروز نمی دانم زندگی چیست ،اما می دانم، که می توان با همه ی سختی ها همچنان شیفته ی گل اطلسی باقی ماند و هنوز آسمان هست،پرستو هست، شقایق هست،عشق هست و همین ها برای زندگی کافیست. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 0:8 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 23:16 توسط mr-c2c |
شاید آن روز که سهراب نوشت : ــ تا شقایق هست زندگی باد کرد ... خبر از دل پر درد گل یاس نداشت. هر گلی هم باشی ـ چه شقایق چه گل پیچک و باس ـ زندگی اجبار است ... + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 12:52 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 1:43 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 0:53 توسط mr-c2c |
خدایا، آتش مقدس « شک » را آن چنان در من بیفروز تا همه « یقین هایی » را که در من نقش کرده اند، بسوزد، و آن گاه از پس توده این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی، شسته از هر غبار، طلوع کند. خدایا، به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری، بچشان که دوست داشتن از عشق برتر! خدایا، به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که بر زیستن گذشته است، حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم. بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم، اما آن چنان که تو دوست می داری. « چگونه زیستن » را تو به من بیاموز، « چگونه مردن » را خود خواهم دانست. + نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 11:17 توسط mr-c2c |
روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي كند. شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟" ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!" + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 1:33 توسط mr-c2c |
روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد. اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از همیشه زیبا تر بود قلب منم قشنگ باید باشه چونکه اونم پر از عشق... + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 15:5 توسط mr-c2c |
پروردگارا !!
دست نیاز به سوی عظمت تو بلند می کنم و چشمان خسته ام را که از طوفان تب زده زندگی به سوی آسمان جاودانه تو می گشایم تا در زیر باران رحمت تو شست و شو شود. خداوندا!! پنجره غبار گرفته قلبم را به نسیم خوش باران زده مصفای تو می گشایم تا هوایی تازه کند. ای مونس شبهای تیره و تار و ای همدم روزهای تنهایی و بی قراری چه دانم که از تو پنهان باشد؟ و چه گویم که آوای من از حجاب آسمان ها نگذرد و به گوش خلوت نشینان سرای ملکوتی نرسد؟ خداوندا!! اگر در روزهای درماندگی به یاد تو نباشم به یاد کدام کس باشم؟ به تو ایمان دارم و تو گفتی در پس هر زمستانی بهاری هست زیبا و دل گشا پس در انتظار بهاری هستم که پس از زمستان زندگی به آن نیاز دارم تا شیرینی روزگارم را حس کنم و دل گشای دلهای رنج کشیده ام را با چشمان خسته ام به تماشا بنشینم. خداوندا!! چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم! فقط می دانم معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد. + نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 14:44 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:38 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:34 توسط mr-c2c |
«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» عيد رسالت و جشن برگزيدگی و برانگيختگی پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:31 توسط mr-c2c |
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ... من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي... حالا دومين باره که عاشقت شدم اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ... از هر چي سيبه منتنفرم + نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 1:6 توسط mr-c2c |
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 2:4 توسط mr-c2c |
|