تبليغاتX
...لحظه های بارانی

...لحظه های بارانی

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 12:29 توسط mr-c2c |


به او بگوید دوستش دارم با صدایی آهسته

آهسته تر از صدای بال پروانه ها

به او بگوید دوستش دارم با صدایی بلند

بلندتر از صدای پرواز کبوتران عاشق

به او بگوید دوستش دارم با هیچ صدایی

چون فریاد دوستت دارم نیاز به صدای بلند یا کوتاه ندارد

فریاد دوستت دارم را میتوان با تپش یک قلب

به تمام جهانیان رساند

پس بگذار بدون هیچ شرمی بگویم دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 23:47 توسط mr-c2c |


در فرهنگ واژگان من بهار يعني: در کنار تو بودن تا هميشه دنيا

حتي اگه تو در سرماي زمستان هم کنارم باشي اون لحظه بهاري ترين لحظه ي من هست!

راستي!بهار کي مي خواد بياد؟! لطفا يه کاري کن زودتر بهار بشه!لطفا!!!

آهان?يادم نبود که بهار اومده

دوست دارم در ابتداي سال۱۳۸۷ از تو تشکر کنم.متشکرم که تمام اين روزها و ماه ها

بدون هيچ توقعي به من اجازه دادي عاشقانه دوستت داشته باشم.

متشکرم که در تمام لحظه ها٬بهانه هاي بچگانه ام را تحمل کردي و هيچ وقت بچه بازي هايم

را به رويم نياوردي.متشکرم که لهجه هاي توهين آميزم را با لهجه ي مهرباني پاسخ دادي.

متشکرم که با حضورت در دنيا٬منو با بهار آشنا کردي.

از همين جا٬از اين فاصله ي خيس و باران زده بينمون٬مي خوام آرزو هاي سال جديدم را برات

بنويسم و تو آن را بخواني(دارم تو ذهنم مجسم مي کنم که داري نوشته هام را مي خواني...

چقدر زيباتر مي شوي!زيبا و با وقار...)ببين؟!دلم برات تنگ شد!همين لحظه که هين سطر را

نوشتم?باران زد ناگهان و بيش از چند لحظه قبل٬دلم برات تنگ شد!بگذار از لابه لاي اين باران

سيل آسا آرزوهام را برايت بنويسم:

آرزوي اول:دلم ميخواهد در اين سال تازه متولد شده خيلي دوستم داشته باشي(تو با من خيلي

مهربوني٬اما من احتیاج دارم که خیلی خیلی خیلی دوستم داشته باشی.من به دوست داشتن هیچ

 کسی غیر از تو نباز ندارم!حتی محتاج دوست داشتن درخت پشت پنجره رو به خیابان آشنا هم

 نیستم.فقط تو٬همیشه بهار من!)

آرزوی دوم:امیدوارم یک معجزه رخ بده و من مورد اعتمادترین موجود زندگیت بشم!نمی دونم چرا!؟!

ولی دوست دارم فقط وفقط به من اعتماد کامل داشته باشی.راستی!الان هم تو به من اعتماد داری؟!

چه قدر؟!

من مطمئنم که سال ۱۳۸۷ ٬سال خوشبختی همه ی پرنده هاست!قرار هست امسال٬واژه "کوچ" را

از فرهنگ واژگان همه ی ما بردارند!همه جا فقط رسیدن است و دوستی و عشق.... رسیدن!

هیچ کدوم از سطرهای قبلی باعث نمی شه که مطلب اصلی را فراموش کنم.ببین!؟هدیه سال

جدید من یادت نره لطفا!من بزرگترین و ارزشمند ترین هدیه ی دنیا را می خوام٬این که:

بیایی رو به رویم بنشینیی٬( زمزمه ی ثانیه ها را به این صحنه ی زیبا اضافه کن)٬در نگاهم شریک شوی

و با لهجه ی سبز رنگت بگویی:دوستت دارم.....

من دارم شب و روز به این هدیه ی فوق العاده فکر میکنم!یادت نرود یک وقتی!؟! ممنونم

نمی دونم چرا دلم می خواد خودمو برات لوس کنم؟ به نظر تو چرا!؟! پس دیگه دوست ندارم

...۱۰۰۰۰بار دوستت دارم٬ همیشه بهار من!!! روزگارت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 10:36 توسط mr-c2c |



تولد تو اغازيست براي يه دنيا مهرباني


تولد همه خوبيهاست


تولد تمام زيباييهاي زندگي


امروز روز توست


امروز برايت زيباترين گلهاي دنيا را  خواهم آورد


هر چند تو مهربانتر از همه آنهايي


هميشه به قداست چشمان تو ايمان دارم


چه كسي چشم هاي تو را رنگ كرده است؟


چه وقت ديگر  گيتي تواند چون تويي را بزايد؟


فرشته اي فقط در قالب يك انسان !


فقط ساده مي توانم بگويم :

تولدت مبارک


+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 23:50 توسط mr-c2c |


شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

مي گفت :

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

به جان دلبرش افتاده بود- اما

طبيبان گفته بودندش

اگر يک شاخه گل آرد

ازآن نوعي که من بودم

بگيرند ريشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

براي دلبرش آندم

شفا يابد

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست

به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

براي دلبرم هرگز

دوايي نيست

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت

زهم بشکافت

اما ! آه

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

که تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387 1:7 توسط mr-c2c |


خطوط موازی 

پسركي در كلاس درس آن ها را روي كاغذ كشيد.آن وقت دو خط موازي چشمشان بهم افتاد

و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يگديگر را در سينه جاي دادند.خط اولي گفت : ما ميتوانيم

 زندگي خوبي داشته باشيم وخط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي گفت: و خانه اي داشته باشيم

 در يك صفحه دنج كاغذ – من روز هاكارمي كنم ميتوانمب روم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك

 شوم يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت :من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش

گل سرخ شوم – يا خط يك نيمگت خالي در پارك كوچك و خلوت . خط اولي گفت:چه شغل

 شاعرانه اي- و حتما زندكي خوشي خواهيم داشت.

در همين لحظه معلم فرياد زد :دو خط موازي هرگز به هم نميرسند و بچه ها تكرار كردند: دو

خط موازي هيچ وقت بهم نمی رسند.

دو خط موازي لرزيدند – به هم نگاه كردند و خط دومي زد زير گريه. خط اولي گفت: نه اين

 امكان ندارد حتما يك راهي پيدا ميشود. خط دومي گفت : شنيدي كه چه گفتند- هيچ راهي

 وجود ندارد ما هيچ وقت بهم نميرسيم و دو باره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نااميد

 شدما از اين صفحه كاغذ خارج ميشويم ودنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره كسي پيدا ميشود

 که مشكل ما را حل كند خط دومي آرام گرفت وا ندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد.آنها

 از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفر هاي د و خط موازي آغاز شد

- از دشت ها گذشتند- از صحراهاي سوزان – از كوهاي بلند- از دره هاي عميق- از درياها و از

 شهرهاي شلوغ........

سا ل ها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند رياضي دان به آنها گفت: اين محال است-

 هيچ فرمولي شما را بهم نخواهد رساند شما همه چيز را خراب ميكنيد.فيزيك دان گفت:

از همين الان نااميدتان كنم اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت – ديگر دا نشي بنام

فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست – دردتان بيدرمان است. شيمي

دان گفت:شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد اگر قرار باشد بايكديگر تركيب شويد- همه مواد

خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان- دنيا از بين ميرود- ستارهها ا ز مدار خارج ميشوند – سياره ها با هم تصادف ميكنند- نظام دنيا از هم ميپاشد-

چون شما يك قانون بزرگ را نقص كرده ايد. فيلسوف گفت: متاسفم جمع نقيضين محال است.

و بالاخره به كودكي رسيدند- گودگ فقط سه جمله گفت : شما بهم ميرسيد نه در دنياي واقعيت-

آنرا در دنياي ديگري جستجو كنيد.......

دو خط موازي او را هم تزك كردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند- اما خالا يك چيز داشت

در وجودشان شكل ميگرفت –آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند. خط اولي گفت:

اين بي معني است- خط دومي گفت :چي بي معني است- خط اولي گفت: اين كه بهم ميرسيم .

خط دومي گفت : من هم همين طور فكر ميكنم .

و آ ن ها به راهشان ادامه دادند. يك روز به يك دشت رسيد ند يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده

بود و نقاشي ميكرد . خط اولي گفت: بيا وارد آ ن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم.

 خط دومي گفت : شايد ما هيچ وقت نبايد از صفحه كاغذ بيرون ميآمد يم . خط اولي گفت:

درآ ن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت و آن دو وارد دشت شدند- روي دست نقاش رفتند

و بعد روي قلمش. نقا ش – فكري كرد و قلمش را حركت داد و آن ها دو ريل قطار شدند كه از

دشتي ميگذشت – و آن جا كه خورشيد سرخ- آرام آرام پايين ميرفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 0:25 توسط mr-c2c |


داشتم جائی می خوندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق رو می تونی توچشمهای مضطربم بخونی؟

اگر می تونی پس تو هم مثل من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

يادم نيست از کی شنيدم اما خوب گفت که:

عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق رواز رنگ پريده ام می خونی؟؟؟می خونی مگه نه؟؟؟

پس تو هم مثل من عاشقی.....

مهربانم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا رو برام بارونی می کنه!!!!!!!

دوست دارم....

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدونی نازنينم .......می دونی مگه نه؟ ؟ ؟ بگم؟ ؟ ؟ بازهم؟

آخه عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟

دوست داشتنت روفرياد بزنم؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟آخه چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دونی ؟مگه نه؟؟؟

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم

مهربانم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 23:24 توسط mr-c2c |


ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بیکران تو

می برد مرا به هرکجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه می کشم تورابه کام خویش

تا که پر شود تمام جان من زتو

ای همیشه خوب٬ای همیشه آشنا

هرطرف که می کنم نگاه٬تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگه مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

چگونه بمانم بی تو ای دیر یافته

مادام که لحظات با تو معنی می یابند

چگونه قدم در راه رفتن بگذارم

که گذار ار تو آزار محض است

برای من

که احساس شیرین بودنت را چشیده ام

با من باش در آن زمان که نیستم

که با توام در هیاهوی مردمی بیگانه

تنها با تو و دیگر هیچ

(آفاق)

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 23:57 توسط mr-c2c |


بوی باران مشامم را مینوازد و اهنگ صدایت گوشنوازتر از همیشه نوید فردا را میدهد

چشمهایم را میبندم تا وجودت را که همیشه هم آغوش خیالم است حس کنم...

آرزوی هر روزه ام ...

منتظر طلوع خورشید نخواهم بود ....

باران را میستایم...گر چه بر گونه هایم لغزیده باشد...

تو را می طلبم ...گر چه کنارم باشی...

و بهشت را میخواهم گرچه لایقش نباشم....

فردا را میخواهم و میدانم که با تو فردا فردا میشود ...

راستی........

هزار یاسمین نذر کرده ام .....

برای نگاهت ....

و هزار مریم ...

برای قدمهایت...

و هزار شراره آتش ...

برای ستاره چشمهایت ...

هر روز ...هر شب... هر ثانیه...دل تنگی ام را فریاد میکنم...تا بیایی.....تا بمانی....تا .......

.باشی...مثل همیشه

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386 0:27 توسط mr-c2c |


valentine

 

Valentine is KHAR !

ولنتاین مبارک عشق من

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 1:13 توسط mr-c2c |


 

با يک شکلات شروع شد
من يک شکلات گذاشتم تو دستش اونم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم دوست دوست
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
ميگفت شکمو
تو دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچش پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!

يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 1:32 توسط mr-c2c |


گفتم : ای دوست یک بوسه بده بهر خدا

 

                      گفت : امروز برو فردا بیا

 

                                        گفتم : امروز برم فردا بمیرم چه کنم

 

                                                            گفت : یک بوسه دهم باز تو را زنده کنم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 0:11 توسط mr-c2c |


گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش ، دوباره دل داده بود بدست عاشقونه هاش

 

خونه ي اون حالا تو يه گلدون سفالي بود ، جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود

 

يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت ، يه بهار اون دوتارو كنار هم تو باغچه كاشت

 

با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن ، قصشون شروع شدو همش به هم مي خنديدن

 

شبنماي اشكشون از سر شوق و ساده بود ، عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود

 

روزاي غنچگيشون چقدر قشنگ و خوش گذشت ، حيف لحظه هايي كه چكيدو مردو برنگشت

 

گلاي قصه ما اهالي شهر بهار ، نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار

 

فك مي كردن هميشه مال همن تا ته مرگ ، بميرن با هم ميميرن از غم بادو تگرگ

 

گلاي قصه ما عاشقاي رنگ حرير ، هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير

 

هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود ، چي ميشد اگه تو دنيا قصه سفر نبود

 

قصه گلاي ما حكايت عاشقياس ، مال ياسا، پونه ها،اطلسيا،رازقياس

 

كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن ، بدون اينكه بدونن خيليا خيلي بدن

 

يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز ، اون يكي برده شده واسه عيادت مريض

 

چقدر به فكر هم اما چقدر دربه درن ، اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن

 

روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره ، اين بلاهارو سر خيلي كسا در مياره

 

بازياش هميشه يه عالمه بازنده داره ، توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره

 

اين يه قانون شده كه چه تو زمستون چه بهار ، نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار

 

اگه دست روزگار گلاي مارو نمي چيد ، حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد

 

ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه ، خوبارو كنار هم مياره بعدم مي چينه

 

كاش دلايي كه هنوزم مي تپن واسه بهار ، در امون بمونن از بازي تلخ روزگار

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386 0:36 توسط mr-c2c |


 

تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟

آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی.اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی .اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه. اون موقع که پای تلفن دلت می خواد به صداش گوش بدی حتی اگه حرفی برای گفتن نداشته باشی گوشی رو نگه می داری که به صدای نفس کشیدنش گوش بدی و از صدای دم و بازدمش آرامش بگیری. اون موقع که اسم دیوونه رو روت می ذارن و با نگاه های مملو از تمسخر نگات می کنن و سعی می کنن خوردت کنن .اون موقع که وقتی تو تنهایی بهش فکر می کنی آنچنان تپش قلبی می گیری که احساس می کنی الانه که قلبت بیفته جلوی پات .

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 12:51 توسط mr-c2c |


برف بارید و خدا پاكی خود را به زمین هدیه كرد.

زمین مغرور شد كه سفید است،

پاك است

 چون دل خدا...

و خدا با آفتابی،

 اشتباه زمین را به وی گوشزد كرد!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386 12:48 توسط mr-c2c |


بياد تمام لحظه های دوری که باعث شيرينی نزديکی می شوند

 

من اين بار هم زبانم هم قلمم پيش روح بلند و يلداييت که به رنگ برگهای

 سومین فرزند پاييز است عاجز است.باور کن من کمتر از آنم که تو احساست

 را برايم روی تن اين کاغذ بی جان بنويسی و بدست پروانه ها بسپاری تا

برايم با عطر اقاقی از گلستان وجودت بياورند.تو،حرفهايت،نگاهت،همه و

 همه برای من مثل نفس مسيح برای مرده است.

راستی زیبا حتم دارم رابطه ای بين برق نگاهت با ستاره ها است.برقی که در چشمان

آب افتاده ات هست با نور ستاره ها فرقی ندارد.اين را گفتم تا خواهشی کرده باشم،

هيچ وقت برق نگاهت را از من آواره نگير.من و تمام آرزوهايم دلخوش به يک نگاهيم

 و سر مست به يک صدا.

صدايت هم برايم مثل لالايی برای خواب کردن يک رويای کال و ببار ننشسته است.

برايت نوشتم اما نه اينکه فکر کنی می خواهم تشکر کنم نه.تشکر از تو کار وازه و

 نگاه،صدا و صفا،راز و نياز نيست.تشکر از تو روحی می خواهد به وسعت کوير و

صدايی به بلندی شکستن دل عاشق.که من هيچ ندارم جز نياز.

باور کن دلم به نوشته هايم می خندد.می خندد و می گويد برای که کاغذ سياه می کنی؟کسی که وجودش روی زمين حسادت آسمان است و نبودنش برای تو مرگ زود هنگام.

پس می نويسم زيبای من،به حرمت زمين و آسمان ديوانه ی برق نگاهت و لحن صدايت هستم.

به رسم آيين پروانه ها که وقتی شمع خاموش می شود تنهايش می گذارند تنهايم نگذار.

دوستت دارم زیبای من

+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 1:55 توسط mr-c2c |


با او بمان ، اگر او با تو در تمام كورههاي بي كسي مي ماند.

با او بگو ،اگر براي تو تمام نغمه هاي دل انگيز عشق مي خواند .

با او بخند،اگر براي تو و زندگيت مي خندد .

به او بگو دوستت دارم،اگر برايت از دوست داشتن

قصه ها میگوید


ساقی غم داره دلم چیزی کم داره دلم---ساقی می کاری نکرد------ساقی حل کن مشکلم

 امروز نمی دانم زندگی چیست ،اما می دانم،

که می توان با همه ی سختی ها همچنان شیفته ی گل

اطلسی باقی ماند و هنوز آسمان هست،پرستو هست،

شقایق هست،عشق هست

و همین ها برای زندگی کافیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 0:8 توسط mr-c2c |


+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 23:16 توسط mr-c2c |


شاید آن روز که سهراب نوشت :

ــ تا شقایق هست زندگی باد کرد ...

خبر از دل پر درد گل یاس نداشت.

هر گلی هم باشی ـ چه شقایق چه گل پیچک و باس ـ

                       زندگی اجبار است ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386 12:52 توسط mr-c2c |


روياي ما 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 1:43 توسط mr-c2c |


سلام به تو که هر جا بری بهار هم با خودت می بری اونجا
سلام به تو که خدا فرستادت تا منو نجات بدی
سلام به روزای سرد امسال که از اومدنشون خوشحالم چون می دونم دستای سرد زمستون تو دستای تو گرم میشه بعدشم میشه بهار

 وقتی پاهات رو زمین حرکت می کنن یعنی فرشته های خدا هم رو زمین میان 
آفاق جونم یادت باشه دستای من زود یخ میزنن دستام رو محکم تو دستت نگه دار که زمستون دستشو به من نده
   دلت رو بده به من که همیشه بهار مال من باشه تو سرمای زمستون
 دوست دارم قشنگترین شکوفه ی بهاری
 
مي خوام امروز رو بنويسم به ياده ديروز خودم به ياده دستي که راهو نشونم داد به ياده روزي که از نفس افتاده بودم و تو دستم رو گرفتي و بلندم کردي
امروز رو مي نويسم تا بگم چه قدر شادم از اينکه تورو دارم
خيلي ها مي گن که عشق يعني درد يعني سختي ولي من ميگم عشق هيچ کدوم از اينا نيست عشق يعني با تو بودن تورو خواستن تورو داشتن
عشق يعني شادي من که سختي ها رو ميبينم ولي پشتم گرم به اين که با هميم
عشق يعني قشنگي دوري ها اگه بعدش منتظر تو باشم
من تا حالا هيچکس رو لايق تر از تو پيدا نکردم که اينا رو بهش بگم آفاق جونم
مثله هميشه ميخوام بگم عاشقتم دوست دارم تا هميشه ي هميشه
     
 
کاش وقتي تو پيشم بودي زمان رو واسه هميشه نگه مي داشتم تا تو واسه هميشه کنارم بموني چه خوب اون لحظه اي که غم دنيا رو روي شونه ام احساس ميکنم
ولي داشتن تو باعث ميشه که بدونم اينا همشون مال من نيست ما سه نفر با هم به همه جا مي رسيم مي دوني که من تورو دارم ميدونم که تو منو داري
وجفتمون ميدونيم هميشه خدا با ما هست
آفاقم امروز يکي از بهترين روزاي خدا بود 

آفاق جونم دوست دارم و قول ميدم تا هر جا که بخواي باهات بمونم
 ...............دوست دارم يه عالمه

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 0:53 توسط mr-c2c |


 

 

خدایا،

آتش مقدس « شک » را

آن چنان در من بیفروز

تا همه « یقین هایی » را که در من نقش کرده اند، بسوزد،

و آن گاه از پس توده این خاکستر،

لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی،

شسته از هر غبار، طلوع کند.

 

خدایا،

به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است،

و به هر که دوست تر می داری، بچشان

که دوست داشتن از عشق برتر!

 

خدایا،

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ،

بر بی ثمری لحظه ای که بر زیستن گذشته است، حسرت نخورم.

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش، سوگوار نباشم.

بگذار تا آن را من، خود انتخاب کنم،

اما آن چنان که تو دوست می داری.

« چگونه زیستن »  را تو به من بیاموز،

« چگونه مردن » را خود خواهم دانست.       

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386 11:17 توسط mr-c2c |


روزي شيوانا پير معرفت يكي از شاگردانش را ديد كه زانوي غم بغل گرفته

و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد.

شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت كرد و اينكه دختر مورد

علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.

شاگرد گفت كه سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود

و بارفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي كند بايد براي هميشه با

عشقش خداحافظي كند.

شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"

شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در

وجود من نبود!؟"

شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق

ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار

داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين

آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به

سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت

خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با

رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا

صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين

 سادگي!"

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 1:33 توسط mr-c2c |


روزی مرد جوانی وسط شهر ایستاده بود و ادعا میکرد

 زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی

جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن

 وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی

 زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان در کمال

 افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان

 پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب

 من نیست

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با

 قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او

 برداشته شده بود وتکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به

درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه

 در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود

 داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی

 خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد

چطور ادعا میکند که قلب زیباتری دارد

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و گفت: تو حتما شوخی می کنی...

 قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو، تنها مشتی زخم و خراش و

 بریدگی است. پیرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر می رسد.

 اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. میدانی، هر زخمی

 نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشی از قلبم

را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او بخشی از قلب خود را به

 من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون

 این دو عین هم نبوده اند، گوشه هایی دندانه دندانه در قلب خود دارم

 که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی ا
ز

 قلب خود به من نداده اند. اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه

دردآورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم

 روزی برگردند و آن شیاره های عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش

 بوده ام، پر کنند. پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟ مرد جوان

 بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد

 به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون

آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت

ودر قلبش جا داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم

 قلب مرد جوان گذاشت. مرد جان به قلبش نگاه کرد؛ سالم نبود، اما از

 همیشه زیبا تر بود

 

 

قلب منم قشنگ باید باشه چونکه اونم پر از عشق...

 عشق به ۰۰۰  

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 15:5 توسط mr-c2c |


پروردگارا !!

دست نیاز به سوی عظمت تو بلند می کنم و چشمان خسته ام را که از طوفان تب زده زندگی

به سوی آسمان جاودانه تو می گشایم تا در زیر باران رحمت تو شست و شو شود.

خداوندا!!

پنجره غبار گرفته قلبم را به نسیم خوش باران زده مصفای تو می گشایم تا هوایی تازه کند.

ای مونس شبهای تیره و تار و ای همدم روزهای تنهایی و بی قراری چه دانم که از تو پنهان باشد؟

و چه گویم که آوای من از حجاب آسمان ها نگذرد و به گوش خلوت نشینان سرای ملکوتی نرسد؟

خداوندا!!

اگر در روزهای درماندگی به یاد تو نباشم به یاد کدام کس باشم؟

به تو ایمان دارم و تو گفتی در پس هر زمستانی بهاری هست زیبا و دل گشا

پس در انتظار بهاری هستم که پس از زمستان زندگی به آن نیاز دارم تا شیرینی روزگارم را حس کنم

و دل گشای دلهای رنج کشیده ام را با چشمان خسته ام به تماشا بنشینم.

خداوندا!!

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم!

فقط می دانم معبود این دل خسته هستی و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد.

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 14:44 توسط mr-c2c |


فرشته تصمیمش را گرفته بود.پیش خدا رفت وگفت : خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه و محلتی کوتاه می خواهم. دلم بی تاب تجربه ی زمینی است. خدا درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت تا باز می گردم بالهایم را این جا می گذارم.این بال ها در زمین به کار مم نمی آید. خداوند بال های فرشته را به روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت بالهایت را امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند.زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.فرشته گفت باز می گردم....حتماْ باز می گرد.

این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دیدبه یاد می آورد.زیرا او را قبلاْ در بهشت دیده بود. اما نمي فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند. روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد می برد... و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را... و نه قولش را...

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند....

فرشته با بهشت برنگشت..

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:38 توسط mr-c2c |


شبی از شب ها مردی خوابی عجیب دید، او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال , در آسمان بالای سرش , خاطرات دوران زندگی اش به صورت فیلمی در حال نمایش است . او که محو تماشای زندگی اش بود , ناگهان متوجه می شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شن ها دیده می شود و آن هم وقت هایی است که او دوران پر درد و رنج زندگی اش را طی می کرده است. بنابر این به خدا که در کنارش بود گفت : پروردگارا تو فرموده ای که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد در تمام مصیر زندگی , کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد. پس چرا در مشکل تری لحظات زندگی ام , فقط جای پای یک نفر وجود دارد,چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟ خداوند لبخند زد و گفت : بنده ی عزیزم ! من هرگز تورا تنها نگذاشته ام. زمان هایی که تو رنج و سختی بودی , من تورا در آغوش گرفتم تا به سلامتی از موانع عبور کنی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:34 توسط mr-c2c |


«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» عيد رسالت و جشن برگزيدگی و برانگيختگی پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد.



روزگاری بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سايه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاريکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشيد و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهای او استوار گرديد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 1:31 توسط mr-c2c |


 اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟

 من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم ...

من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني

 ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم و تو هم از غصه دور خودت پيله بستي...

حالا دومين باره که عاشقت شدم

 اما من هنوز يه کرم سيب هستم و تو يه پروانه خوشگل

تو پر زدي و رفتي و من موندم و سيب هايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده ...

از هر چي سيبه منتنفرم

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386 1:6 توسط mr-c2c |


+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 2:4 توسط mr-c2c |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

شهر سیاهی است برای نمایش هر آنچه به نظرم جالب برسد. ثبت می کنم برای دل خودم، تا گم نشوند و شاید روزی به دردی بخورد.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته دوم تیر 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته اوّل تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385



پیوندها

صدای سکوت
با من باش
زبان دل عاشق
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
پرسه های عاشقانه
نغمه
پگاهک
شب عشق
عاشقانه یا پر از نفرت؟
چشمک
دل نوشته های گل خشک
جدايي از عشق
جمله های باحال
صبا
شیطونک
تا خدا هست...
گناه من چیست که تو را...


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS